نرو........نرو ....
: باید برم ..امتحان دارم ...می فهمی
: آره .......ولی نرو ....
گریه.......
: بس کن ............نمی رم
یه جورهایی خوشحال شدم که بهانه ای برای گریه کردنم ..........نرفتنم..،پیدا شده بود ،نمی تونستم برم کدوم امتحان کی حالشو داشت
: زری !؟ زری؟
: چیه؟
: داری گریه می کنی
: نه
:چرا گریه می کنی
: خوب آره گریه می کنم
: برای مجید اینا؟
:نه همینجوری
: برای امتحانت
:آره ...نه ...ول کن ..گرسنت نیست؟
............
:زری؟
:چیه؟
:اونا میاند؟
:کی ؟... ..چرا نیاند.... حتما میاند...... کاری نکردن...تو نگران نباش
سکوت
سکوت
سکوت
: زری ..زری ؟...خوابی
: نه بیدارم
:مامان ؟....
:رفتند مجید اینارو بیارند
:آخه هر روز؟
:خوب باید برن ، تا نوبتشون بشه...ببینم دستت چی شده!؟..
:کجا؟
: ایناهاش این بالا
:نمی دونم ..چی شده
: هیچی ....
کبود بود .. بابا دیشب ، پرتش کرد ، دیونه شده ..
......
: بلند شو برم درو باز کنم
:در زدند
:آره
:اومدم ...اومدم
:سلام
ولی کسی جوابی نداشت
:زهره چی شده؟
اونم چیزی نداشت واسه گفتن
: یه کم آب بده دارم خفه می شم
:الآن.........بیا
:امتحان دادی؟
:آره........چی شد؟
:بزار یه کم نفسم جا بیاد ...هیچی ....دلم شور می زنه ..... زهره دیدی چه خبر بود مادر؟ تو می گی چی می شه ؟ آخه می خوان چی کار کنند؟
: مادر من چی قرار بشه؟ مگه آخه اینا چکار کردن ، ..دلت شور نزنه..بهت قول می دم چند ماه دیگه هموشونو آزاد می کنند ...زری بابا گو
: نمی دونم فکر کردم با شماس
: نه خبرش با ما کجا بود ...مسعود که زنگ نزذ؟
: نه مامان
: اگه زنگ زد بهش چیزی نگید این ننه مرده رو .....گریه....گریه...اون همه کسش مجید ِ.....گریه......
زهره دم گوش مامان چیزی گفت و مامان اشکشو پاک کرد و گفت : چیزی خوردی؟ بعد خودش بلند شد رفت یه کمی ظرفا رو زد به هم که داره چیزی درست می کنه اما میدونستم که داره گریه می کنه ،این کارمون شده بود ،
شام خورده بودیم که بابا هم سرو کلش پیدا شد
:ببین به روزم چی اوردی زن ...این تربیت کردنت بود ؟ نتونستی جلوی اون کره هاتو بگیری ؟ بفرما اینم جوابش
.......................... .........
مامان هیچی نمی گفت فقط نگاش می کرد
: آخه یه حرفی بزن...می خوایی سرتو بزن به دیوار یا کبریت بردارم هممونو خلاص کنم ...بابا ...پدر سوخته!! ، من که بدشونو نمی خواستم ،گفتم دختره بذار تنبی بشه چه می دونستم اونم می گیرند ............
لابد داشت فکر می کرد اگر برای نوشین اتفاقی بیوفته باید چی کار کنه ، یا تصور می کرد باعث گرفتاری مجید و حمید هم اونه ، که از بس بد اونارو به کمیته گفته بود ....نمی دونم اما داغون بود ، همین چند وقت بیش بود که اگر چاقو می زدی خونش هم در نمی یومدوقتی با نگرانی درو زد به هم اومد صورتشو شست و چند ساعتی توحیاط نشست ، بعد فهمیدیم ،وقتی نوشینو لو داده بود ،مجید یک نفر و می فرسته تا اونو تهدید کنه که اگر یه مو از سر خواهر و مادرش کم بشه ......... لابد تو همین فکر بود که نکنه دوستای مجید یقش کنند...نمی دونم اما هر چی بود اونو داغون کرده بود ، که همه حتی می ترسیدیم چشم روی هم بذاریم و از همه بیشتر این مامان بود که می ترسید چون فکر می کرد از دست اون همه چیز بر می یاد..............
......................
:نرو ،حد اقل حالا نرو ، کمی بمون ،کجا ؟ چه خبره مگه؟
:ولم کن ، بزار برم ،باید برم ،پیرهنمو کجا در اوردم؟ تو ندیدش؟ ...ایناهاش پیداش کردم
:چرا؟ چی شد یک مرتبه اتفاقی افتاده ؟
:حس می کنم فهمیده لحن ِ حرفاش ،نوع نگاش همه چیزش تغییر کرده ،اگر اینطور باشه چی کار کنم ؟
:مگه من مُردم ؟ بهتر ، تاز خلاص می شیم ، مرتیکه اُلاق ، اون اصلا باید بره بمیره تو جای دخترشی ، چجوری پیش اون می خوابی ، تو خودت یه چیزیت هست ، می ترسم !!؟ می ترسم!!!؟ از چی ؟ ولش کن..........
چقدر راحت حرف می زنه .........ولش کن......... اون چه می فهمه ولش کن یعنی چی ، اونم برای من ، که هیچوقت حقی برای انتخاب نداشتم ؟ ..................چرا داشتم
..................
: نرو ...نرو ...
گریه
:تو همش گریه می کنی آبچی قشنگ من
:زری؟
:جونم
:نرو دیگه
:آخه نمی شه ، دارم عروسی میکنم باید برم ...نوبت تو خوشگل منم می شه
باید می رفتم دیگه چیزی نبود که براش میموندم ...اصلا من کی بودم که بمونم ...مامان یه روزه پیر شد هنوزم به من میگن دروغ ِ ، روزنامه ها دروغ نوشتن ، اونارو اعدام نکردن ، بر می گردن ..وقتی ملاقات نوشین رفتن اون بهشون گفته بود!؟ ...نمی دونم چرا فکر می کنند هنوز بچم ، خوب اگر بچم چرا شوهرم می دین!؟........ همین بهتر بزار م برم
: مامان ، چرا گریه میکنی؟
:گریه خوشحالی دخترم ، آخه هنوز تو بچه ای ، سنی نداری ،نمی دونم این چه دردی بود که به خونه من افتاد ، مردم بچه هاشون تو این سن می فرستن زبان بخونه من مجبورم بفرستمت خونه شوهر ،اما را حت میشی دخترم از در بدری اینجا بهتره ،
:نگران من نباش رفتم اونجا رو دیدم خیلی خوبند جامم راحته تابستونها می آی پیش خودم اصلا بابا رو ول کن چی کارش داری !؟می یای پیش خودم زندگی می کنی ، مامان راستی باید بریم پروندمو بگیریم مدیرمون گفت باید مامانتو بیاری باورش نشد می خوام شوهر کنم
:زری مادر ...مسعود قرصاشو خورد
: آره خودم دادم بهش
:قربونت برم مواضبش باش این چند روزه حالش بد نشه بذار آبرومون نره پیش اینا من که حواس درستو حسابی ندارم دکتر گفته قرصاشو سر وقت بهش بدین به اون باباتونم حواستون باشه
: اخه من که صدتا دست ندارم زهره خانوم یه چند روزی بلند شه بیاد اینجا آخه این که نمی شه نا سلامتی خواهرش داره میره خونه شوهر
:اونو ول کن به اون بچم چی کار داری ؟ با اون خواهر مادر شوهرش
هنوز چند ماه از اعدام اونا نگذشته بود که زهره فرار کرد نه از اون فرارا ...شوهر کرد بهترین راه بود برای خلاص شدن از دست دیونه بازیهای بابا ، همین کاری که من می کنم و همون کاری که بابا کرد اونم فرار کرد با دیونه شدنش ، دیگه طوری شده بود که با کسی حرفی نمی زد ،و همونطور که گفته بود همه چیزرو به آتیش کشید ، همه از دستش فرار می کردیم کافی بود صدای عصاش از کوچه اومدنشو رو عربده می کشید اونوقت بود که منو خواهرم برای قایم شدن مسابقه می گذاشتیم ..مثل مسعود که وقتی جریان مجید اینارو فهمید نتونست تحمل کنه و تو خودش رقت، همه رفته بودن من بودم و مامان و این خواهر کوچیک نازم منم تحمل ندارم باید فرار می کردم چه فرقی می کنه یا اصلا به این فکر نمی کردم کجا فرار کنم مهم فرار بود با هرکی که از در میومد ، حالا این نبود یکی دیگه ، می خواد بیست سال بزرگتر باشه یا پونزده سال قبلا زن داشته یا نه این حرفا نبود مهم این بود که دستمو بگیر و فرار کنم
: باید برم ..امتحان دارم ...می فهمی
: آره .......ولی نرو ....
گریه.......
: بس کن ............نمی رم
یه جورهایی خوشحال شدم که بهانه ای برای گریه کردنم ..........نرفتنم..،پیدا شده بود ،نمی تونستم برم کدوم امتحان کی حالشو داشت
: زری !؟ زری؟
: چیه؟
: داری گریه می کنی
: نه
:چرا گریه می کنی
: خوب آره گریه می کنم
: برای مجید اینا؟
:نه همینجوری
: برای امتحانت
:آره ...نه ...ول کن ..گرسنت نیست؟
............
:زری؟
:چیه؟
:اونا میاند؟
:کی ؟... ..چرا نیاند.... حتما میاند...... کاری نکردن...تو نگران نباش
سکوت
سکوت
سکوت
: زری ..زری ؟...خوابی
: نه بیدارم
:مامان ؟....
:رفتند مجید اینارو بیارند
:آخه هر روز؟
:خوب باید برن ، تا نوبتشون بشه...ببینم دستت چی شده!؟..
:کجا؟
: ایناهاش این بالا
:نمی دونم ..چی شده
: هیچی ....
کبود بود .. بابا دیشب ، پرتش کرد ، دیونه شده ..
......
: بلند شو برم درو باز کنم
:در زدند
:آره
:اومدم ...اومدم
:سلام
ولی کسی جوابی نداشت
:زهره چی شده؟
اونم چیزی نداشت واسه گفتن
: یه کم آب بده دارم خفه می شم
:الآن.........بیا
:امتحان دادی؟
:آره........چی شد؟
:بزار یه کم نفسم جا بیاد ...هیچی ....دلم شور می زنه ..... زهره دیدی چه خبر بود مادر؟ تو می گی چی می شه ؟ آخه می خوان چی کار کنند؟
: مادر من چی قرار بشه؟ مگه آخه اینا چکار کردن ، ..دلت شور نزنه..بهت قول می دم چند ماه دیگه هموشونو آزاد می کنند ...زری بابا گو
: نمی دونم فکر کردم با شماس
: نه خبرش با ما کجا بود ...مسعود که زنگ نزذ؟
: نه مامان
: اگه زنگ زد بهش چیزی نگید این ننه مرده رو .....گریه....گریه...اون همه کسش مجید ِ.....گریه......
زهره دم گوش مامان چیزی گفت و مامان اشکشو پاک کرد و گفت : چیزی خوردی؟ بعد خودش بلند شد رفت یه کمی ظرفا رو زد به هم که داره چیزی درست می کنه اما میدونستم که داره گریه می کنه ،این کارمون شده بود ،
شام خورده بودیم که بابا هم سرو کلش پیدا شد
:ببین به روزم چی اوردی زن ...این تربیت کردنت بود ؟ نتونستی جلوی اون کره هاتو بگیری ؟ بفرما اینم جوابش
..........................
مامان هیچی نمی گفت فقط نگاش می کرد
: آخه یه حرفی بزن...می خوایی سرتو بزن به دیوار یا کبریت بردارم هممونو خلاص کنم ...بابا ...پدر سوخته!! ، من که بدشونو نمی خواستم ،گفتم دختره بذار تنبی بشه چه می دونستم اونم می گیرند ............
لابد داشت فکر می کرد اگر برای نوشین اتفاقی بیوفته باید چی کار کنه ، یا تصور می کرد باعث گرفتاری مجید و حمید هم اونه ، که از بس بد اونارو به کمیته گفته بود ....نمی دونم اما داغون بود ، همین چند وقت بیش بود که اگر چاقو می زدی خونش هم در نمی یومدوقتی با نگرانی درو زد به هم اومد صورتشو شست و چند ساعتی توحیاط نشست ، بعد فهمیدیم ،وقتی نوشینو لو داده بود ،مجید یک نفر و می فرسته تا اونو تهدید کنه که اگر یه مو از سر خواهر و مادرش کم بشه ......... لابد تو همین فکر بود که نکنه دوستای مجید یقش کنند...نمی دونم اما هر چی بود اونو داغون کرده بود ، که همه حتی می ترسیدیم چشم روی هم بذاریم و از همه بیشتر این مامان بود که می ترسید چون فکر می کرد از دست اون همه چیز بر می یاد..............
......................
:نرو ،حد اقل حالا نرو ، کمی بمون ،کجا ؟ چه خبره مگه؟
:ولم کن ، بزار برم ،باید برم ،پیرهنمو کجا در اوردم؟ تو ندیدش؟ ...ایناهاش پیداش کردم
:چرا؟ چی شد یک مرتبه اتفاقی افتاده ؟
:حس می کنم فهمیده لحن ِ حرفاش ،نوع نگاش همه چیزش تغییر کرده ،اگر اینطور باشه چی کار کنم ؟
:مگه من مُردم ؟ بهتر ، تاز خلاص می شیم ، مرتیکه اُلاق ، اون اصلا باید بره بمیره تو جای دخترشی ، چجوری پیش اون می خوابی ، تو خودت یه چیزیت هست ، می ترسم !!؟ می ترسم!!!؟ از چی ؟ ولش کن..........
چقدر راحت حرف می زنه .........ولش کن......... اون چه می فهمه ولش کن یعنی چی ، اونم برای من ، که هیچوقت حقی برای انتخاب نداشتم ؟ ..................چرا داشتم
..................
: نرو ...نرو ...
گریه
:تو همش گریه می کنی آبچی قشنگ من
:زری؟
:جونم
:نرو دیگه
:آخه نمی شه ، دارم عروسی میکنم باید برم ...نوبت تو خوشگل منم می شه
باید می رفتم دیگه چیزی نبود که براش میموندم ...اصلا من کی بودم که بمونم ...مامان یه روزه پیر شد هنوزم به من میگن دروغ ِ ، روزنامه ها دروغ نوشتن ، اونارو اعدام نکردن ، بر می گردن ..وقتی ملاقات نوشین رفتن اون بهشون گفته بود!؟ ...نمی دونم چرا فکر می کنند هنوز بچم ، خوب اگر بچم چرا شوهرم می دین!؟........ همین بهتر بزار م برم
: مامان ، چرا گریه میکنی؟
:گریه خوشحالی دخترم ، آخه هنوز تو بچه ای ، سنی نداری ،نمی دونم این چه دردی بود که به خونه من افتاد ، مردم بچه هاشون تو این سن می فرستن زبان بخونه من مجبورم بفرستمت خونه شوهر ،اما را حت میشی دخترم از در بدری اینجا بهتره ،
:نگران من نباش رفتم اونجا رو دیدم خیلی خوبند جامم راحته تابستونها می آی پیش خودم اصلا بابا رو ول کن چی کارش داری !؟می یای پیش خودم زندگی می کنی ، مامان راستی باید بریم پروندمو بگیریم مدیرمون گفت باید مامانتو بیاری باورش نشد می خوام شوهر کنم
:زری مادر ...مسعود قرصاشو خورد
: آره خودم دادم بهش
:قربونت برم مواضبش باش این چند روزه حالش بد نشه بذار آبرومون نره پیش اینا من که حواس درستو حسابی ندارم دکتر گفته قرصاشو سر وقت بهش بدین به اون باباتونم حواستون باشه
: اخه من که صدتا دست ندارم زهره خانوم یه چند روزی بلند شه بیاد اینجا آخه این که نمی شه نا سلامتی خواهرش داره میره خونه شوهر
:اونو ول کن به اون بچم چی کار داری ؟ با اون خواهر مادر شوهرش
هنوز چند ماه از اعدام اونا نگذشته بود که زهره فرار کرد نه از اون فرارا ...شوهر کرد بهترین راه بود برای خلاص شدن از دست دیونه بازیهای بابا ، همین کاری که من می کنم و همون کاری که بابا کرد اونم فرار کرد با دیونه شدنش ، دیگه طوری شده بود که با کسی حرفی نمی زد ،و همونطور که گفته بود همه چیزرو به آتیش کشید ، همه از دستش فرار می کردیم کافی بود صدای عصاش از کوچه اومدنشو رو عربده می کشید اونوقت بود که منو خواهرم برای قایم شدن مسابقه می گذاشتیم ..مثل مسعود که وقتی جریان مجید اینارو فهمید نتونست تحمل کنه و تو خودش رقت، همه رفته بودن من بودم و مامان و این خواهر کوچیک نازم منم تحمل ندارم باید فرار می کردم چه فرقی می کنه یا اصلا به این فکر نمی کردم کجا فرار کنم مهم فرار بود با هرکی که از در میومد ، حالا این نبود یکی دیگه ، می خواد بیست سال بزرگتر باشه یا پونزده سال قبلا زن داشته یا نه این حرفا نبود مهم این بود که دستمو بگیر و فرار کنم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر