بدون هیچ توضیحی
همه در یک مسیر
حتی در جهت های گوناگون
سر به راه
چون روزی که به شب می رسد
در پیچ و خم جاده ها
کسی نمی پرسید
چرا؟
نباید رسید
و پایان کجا می ایستد
و زندگی در مسیر کدامین نسیم رها می شود
و حس بودن در کدامین لحظه غنچه می دهد
من احساس ماندنم را به پائیز نسپرده ام
وحس رهایی ام را امانت به هیچ قفسی نمی دهم
اما گیجم که می پیچم به خورشید در اتاقی که نفس نمی کشد
و خسته ام از کلمات تکراری
شنیدن گفته های شعاری
و می ترسم از سبز شدن دوباره مسلسل
از شروع دوباره صبح در سپیده خونین
و از لاله خیز شدن دشتها
ستاره باران شدن شبها
زمزمه های مرگ بر باد و زنده بادها
من هنوز هم از سنت رها نشده ام ، چون او؟
و از خود می پرسم
در دمکراسی کویر، بهار کجا می ایستد؟
وجمهور در سرزمین "من " چه می کند؟
و آیا صلح هنوز از نفس تفنگ بیرون می آید؟
و هنوز هم در کتاب خاطراتش فقط از مقصر بودن " من " می نویسد ؟
وقتی می بازد به برنده تبریک می گوید ؟
و .......................... ....................؟
شرمسار نیستم
از انتخابم
حتی اگر به فاشیسم رای داده باشم
برای گذشتن از مه چاره ای جز تجربه نیست
من می ترسم
از صدایی که مردمش را از انتخاب می ترساند
و بهار را در رویای خویش همیشه به یک رنگ می بیند
همه در یک مسیر
حتی در جهت های گوناگون
سر به راه
چون روزی که به شب می رسد
در پیچ و خم جاده ها
کسی نمی پرسید
چرا؟
نباید رسید
و پایان کجا می ایستد
و زندگی در مسیر کدامین نسیم رها می شود
و حس بودن در کدامین لحظه غنچه می دهد
من احساس ماندنم را به پائیز نسپرده ام
وحس رهایی ام را امانت به هیچ قفسی نمی دهم
اما گیجم که می پیچم به خورشید در اتاقی که نفس نمی کشد
و خسته ام از کلمات تکراری
شنیدن گفته های شعاری
و می ترسم از سبز شدن دوباره مسلسل
از شروع دوباره صبح در سپیده خونین
و از لاله خیز شدن دشتها
ستاره باران شدن شبها
زمزمه های مرگ بر باد و زنده بادها
من هنوز هم از سنت رها نشده ام ، چون او؟
و از خود می پرسم
در دمکراسی کویر، بهار کجا می ایستد؟
وجمهور در سرزمین "من " چه می کند؟
و آیا صلح هنوز از نفس تفنگ بیرون می آید؟
و هنوز هم در کتاب خاطراتش فقط از مقصر بودن " من " می نویسد ؟
وقتی می بازد به برنده تبریک می گوید ؟
و ..........................
شرمسار نیستم
از انتخابم
حتی اگر به فاشیسم رای داده باشم
برای گذشتن از مه چاره ای جز تجربه نیست
من می ترسم
از صدایی که مردمش را از انتخاب می ترساند
و بهار را در رویای خویش همیشه به یک رنگ می بیند
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر