۵/۰۲/۱۳۹۲


شب
به خدا می‌کُشمش ، کافیه یه بارِ دیگه وقتی بابام نیست بیاد ، کُسکشِ مادر سگ انگار خودش مادر و خواهر نداره. نه ،چرا این کارو کنم ، به بابا میگم، خودش میدونه و اون کسکش .......، بی‌خیالِ مامان .... اما بفهمه منو میکشه...
ـ محمود ، محمود...این چه وضعِ خوابیدنه ؟ لَشِت درست بخواب اون پتو رو هم از رو سرت بکش کنار... فرشته، فرشته؟ مامان جون اون دوتیکه ظرفو بشور من بچه رو دارم میخوابونم.
ـ به خدا فردا امتحان دارم هیچی نخوندم.از صبح دارم جون میکنّم الانم نمیذاره لَشَم یه‌کم بشینم .مامان ،در میزنن، به اون کله‌چالوسی بگو درو باز کنه خودشو نزنه بخواب
ـ محمود بلند شو تا یه چیزی بِهِت نگفتم بدو درو باز کن
ـ اَه ...
ـ سلام بابا
ـ سلام، این پاکَتو بگیر
ـ بده من
ـ بدو پسرم، تا بیست می‌شمورم یه پاکت سیکار بگیر و بیا
ـ باشه بابا
ـ شموردما ! یک ،دو ...
ـ خوب خودت بگیر،چرا این کارو با این بچه میکُنی
ـ هه ،هه (خنده‌ی خاص خودش) دستم بند بود مگه نمی‌بینی
ـ این کار امروز و دیروزت نیست، کار همیشَته ، تا بود با اون ننه‌مُرده‌م این کارو میکردی، حالا نوبت این پسره شده
ـ حالا مگه کوه می کنن، از صبح خوردن و خوابیدن ، بلندشو ببینم شام چی داریم؟
ـ اوناها، اون گوشه گذاشتم بخور
ـ ای بابا آخه زن،کی تو این گرما آبگوشت خورده که ما بخوریم؟ اونم شب
ـ ببینم باز بیرون خودتو سیر کردی اومدی غُرَم میزنی؟
ـ نه جونِ فاطی، اما اگه اینو بخورم که میتِرِکم
ـ میگی خَبَرم چیکار کنم واسَت این موقعِ شب؟
ـ هیچی همین یه قاچ هندونه رو میخورم بهتره ،هم سبکِ هم سالم ِ
ـ بیا بابا گرفتم
ـ باریکلا پسرم
ـ بابا تا چند شُمُردی؟
ـ تازه رسیده بودم به پونزده
ـ زود اومدم نه؟
ـ آره بابا مثل باد رفتی و اومدی، پسر خودمی دیگه
ـ بابا؟ منو فردا با خودت می بری
ـ مگه تو درس و مدرسه نداری؟
ـ نه بابا چند روزه تموم شده حوصله‌َم سر میره
ـ آخه بچه میخوام دوزار پیدا کنم تورو ببرم کجا؟
ـ خوب ببرش دیگه ، این چند روزه فقط آتیش سوزونده، بِذار منم یه نفسی بکشم
ـ حالا برو بخواب تا صبح
ـ بابا؟
ـ باز چیه؟
ـ من پیش این شاشوها نمی خوابم ...دیشب شاشیدن منو انداختن رو شاششون
ـ نه باباجون کسی اینکارو نمیکنه
ـ چرا، ببین دارن می‌خندن
ـ نه به‌خدا، بابا من که نبودم
ـ خبرِ مرگتون بگیرید بخوابید دیوونَم کردید

صبح
ـ بابا بِریم ؟
ـ کجا؟
ـ خودت دیشب گفتی باشه
ـ ای بابا ، فاطی ؟ فاطی این چی میگه
ـ ببرش دیگه
ـ بیا بریم ،اما بابا خسته میشی
ـ نه به‌خدا نمیشم، بابا ماشین کجاس؟
ـ تور گاراجِ سرِ کوچه‌س بابا
ـ من برم تو بعداً بیای؟
ـ برو بابا من اومدم
زدم بیرون،انگار دنیارو بِهِم داده‌بودن، تا سرِ کوچه نفهمیدم چجوری رسیدم ، پیرِمردی که صاحب گاراژ بود با یه آفتابه از وسط گاراژ داد کشید؟
ـ چیه، تو توله سّگِ رضایی؟
برگشتم عقبمو یه نگاهی کردم
ـ با تواَم پسر، چرا خودتو به خِنگی می زنی ؟ چیکار داری؟
ـ من؟
ـ نه نَنَم
ـ من ....بابام گفت برو من میام
ـ بیا اینور نزدیکِ حوض نشو میفتی حوصله ندارم
یه‌کم اومد سمتِ اتاقِ کوچیکی که تقریباً وسطِ گاراژ بود، اون حوضی که میگفت سمتِ چپِ گاراژ بود، با یه عالمه ماهیِ قرمزِ بزرگ ، رفتم سمت مرغ و خروسایی که داشتن واسه خودشون اون وسط دون میخوردن.پیرِمرد انگار داغِ دلش تازه شد
ـ ببین تورو قرآن ،دیشب تخم گذاشته بودن...باز کار اون بابا قُرُمساقِته
حتماً منظورش همون چندتا تخمِ مرغی بود که من دیشب از دستش گرفته بودم
ـ نه به‌خدا آقا، اونا رو خریده بود
ـ آره جونِ اون نَنَت، خریده
بابا رسید،تو دلم گفتم الانه که حالشو جا بیاره
ـ رضا آخه تخم‌ِسّگ به این تخم‌ِمرغایِ من چیکار داری؟
ـ کی؟ من؟ هه هه هه... نه جونِ عمو، کارِ من نیست
ـ جُز تو کارِ کدوم پُفیوزیه؟
ـ خُب بابا تواَم، اون دوتا تخمِ‌مرغو من بر نمی‌داشتم تا الان خودشون داغونشون کرده بودن
ـ پس حالا بدهکارِتَم شدم
ـ جوش نزن حالا ،شیرِتَم خشک میشه، بیا بریم بچه
دویدم سوار ماشین بنز‌کرایه‌یِ بابا شدم ، چه بنزی پسر، مستِ اون بوی گازوئیلش میشدم ، نرم، راحت ، کافی بود دَرِشو همینجور ول بدی تا بسته شه ، با آدم حرف می زد
بابا تا نزدیکیای غروب کار کرده بود، ناهارو هم بیرون خورده بودیم‌و کم‌کم داشتیم میرفتیم خونه که ترمز کرد یه خانومی بدون اینکه بگه کجا در رو باز کرد و نشست پشت.
ـ آه مُردَم از خستگی
میخواست ادامه بده که چشمش افتاد به من و بقیه حرفش رو خورد
ـ چه پسر مامانی‌ای
ـ غُلامِتونه
کلی با هم شروع کردن به خوش و بش کردن تا رسیدیم به خونه‌یِ اون خانوم
ـ ببخشید میشه اینارو کُمکم کنید بیارید؟
ـ بله خانم،خواهش میکنم
ـ پسر تو بشین من الان میام
بعد با هم رفتند ، ولی بابا برنگشت یعنی زود برنگشت بعدِ کُُلّی که گذشته بود اومد، شروع کرد گفت این ننه‌مُرده شیرِ آبِشون خراب بوده و کمکش کرده که شیرو درست بکُُُُنه و ... اما بعد از اون همه حرف، آخرین حرفش تازه یادم انداخت که واسه چی میخواستم با بابا بیام و چی میخواستم به اون بگم
ـ پسرم به مامانت نمیگی که؟
ـ چی رو بابا؟
ـ همین خانوم‌َرو
ـ نه بابا
کون لقِ تو اون مامان


هیچ نظری موجود نیست: