۵/۰۲/۱۳۹۲

و گاهی خدا هم فراموش می کند ، که ....هست
واز مرگ رها نمی شویم تا زندگی جاری است
هنگامی که آواز کلاغان میان ضیافت شام گربه گاانی گم می شود
و مرگ طعم شیرینی پیدا می کند
در
دادگاهی بدون محاکمه ،روبروی چشمانی که هرگز نپرسیدند
چرا؟
ریشه ای به این تنومندی به عمق می زند برای مردن
و من که همچنان در سطح شناورم
روی بام خورشید
برای ساختن رویاهایم
همانجایی که شب مجبور به سوختن می شود
و ما خواهیم بخشید همه گذشته ای را که فراموش نخواهیم کرد

هیچ نظری موجود نیست: