و گاهی خدا هم فراموش می کند ، که ....هست
واز مرگ رها نمی شویم تا زندگی جاری است
هنگامی که آواز کلاغان میان ضیافت شام گربه گاانی گم می شود
و مرگ طعم شیرینی پیدا می کند
در
دادگاهی بدون محاکمه ،روبروی چشمانی که هرگز نپرسیدند
چرا؟
ریشه ای به این تنومندی به عمق می زند برای مردن
و من که همچنان در سطح شناورم
روی بام خورشید
برای ساختن رویاهایم
همانجایی که شب مجبور به سوختن می شود
و ما خواهیم بخشید همه گذشته ای را که فراموش نخواهیم کرد
واز مرگ رها نمی شویم تا زندگی جاری است
هنگامی که آواز کلاغان میان ضیافت شام گربه گاانی گم می شود
و مرگ طعم شیرینی پیدا می کند
در
دادگاهی بدون محاکمه ،روبروی چشمانی که هرگز نپرسیدند
چرا؟
ریشه ای به این تنومندی به عمق می زند برای مردن
و من که همچنان در سطح شناورم
روی بام خورشید
برای ساختن رویاهایم
همانجایی که شب مجبور به سوختن می شود
و ما خواهیم بخشید همه گذشته ای را که فراموش نخواهیم کرد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر