۵/۰۲/۱۳۹۲

شوره زاری است امروز ، دلم
میان ِ این نقطه نا معلوم تا ابتدای آن سراب
به یقین رسیده اند ،رد پاهایی که نیستند میان ما
بی فایده است خشکیده ، فقط تن پوشی از چاه آبی است
چشمهای بیرون زده از حدقه مادیان حکایتها دارد از خشكی این چاه خالی
انتظار لاشخوران در بلندای نقطه كور میان شعله هایی از آتش،نشانه از چیست؟
بر سر دو راهی از هیچ رسیده ایم ، سیاه و سیاه تر
و زوزه ای که باد می پیچاندش برای نافهم شدن حقیقت
و حقیقت؟
زمینی که چشم به انتظارم می نشیند برای سبز شدن
و زندگی که همچنان می تپد در زیر پاهای من
و منی که تنها می گذرم از روی اجسادی که دیگر خاکند
انتخاب کرده اند و امروز نیز
با انگشت نشانم می دهند ،راهی که پدرانمان هنگام فتح قله هیچ ، از آن گذر رفته اند
چه باید کرد؟ این احمقانه ترین سئوالی که از دیگران خواسته ایم

هیچ نظری موجود نیست: