۴/۳۱/۱۳۹۲


همه رویاهایم را فروخته ام
برای خریدِ لحظه هایی از زندگی
و آرزوهایم را سوزانده ام
برای منجمد دستهایم
من عضو تنهاترین حزب شهرم
نماینده بی صداترین مرگم
من سیاه سرمای روزگار را ، می کشم
همه سهم غارت برده ام را می کشم
من ، تنی بار می کشم
میدانهای غریب این بیکانه شهر را
من تنی آه می کشم
وقتی ارباب پول از گرد تنم فرار می کند
و من با هم بند خودم دعوا ، افسوس می خورم ،
کشیدن این درد را ،درد می کشم،
درد ِ پا ،درد ِ کمر ، درد ِ فتقم ، درد ِ بی درمانم
وقتی فرزندم شغل در بند ِ مرا ....... آزاد می نویسد
من آه می کشم ، وپرسه می زنم ،غربت دستهای بی تفاوت را
وقتی سفت می فشارم
دستِ چرخ دستی ام را
من تنی کار می کنم تنی درد می کشم تنی آه می کشم
وبا خلق یک لبحند بر چهره فرزندانم
من همه لذت آزادی را می کشم

هیچ نظری موجود نیست: