۴/۳۱/۱۳۹۲
فرق می کند
حتی پرنده ها که عاقل تر شده اند
و جنگلها که سبزترند و اقیانوسها که عمیق تر
امروز
شبیه هیچ روز دیگری نیست
من نیز بالغ شده ام
و مسیر
شبیه هیچ راهی که تا کنون رفته ایم نیست
جاده ها روشنند ، افق را می توان دید و نسیم را....
امروز
کسی برای عاشق بودنش پنهانکاری نمي كند
و برای خندیدن سر به پستو نمی برد
این روز ها همه می دانند
بهار را می توان از دل سیاه زمستان ، بیرون کشید
حتی بچه ها
که می دانند جای هر آشغالی در زباله دانی است
هنوز هم باور دارم
دستانی را که به گرمی می فشارم
و احساسی را که باران بر من می بارد
و امیدی را که با هر افق در من زنده می شود
همیشه باورداشته ام
عشق را
حتی امروز که رو دست خورده ام
دستانی را که به گرمی می فشردم
من
همیشه باور کرده ام
تغییر را
حتی امروزی راکه خفه شده ام
در این شهر غبار آلود
تیره روزهایی که چشم چشمی را نمی بیند
و دریغ از قطره ای نسیم
همیشه باور داشته ام
حتی
در چنین روزهایی
زندگی را
دستانی را که به گرمی می فشارم
و احساسی را که باران بر من می بارد
و امیدی را که با هر افق در من زنده می شود
همیشه باورداشته ام
عشق را
حتی امروز که رو دست خورده ام
دستانی را که به گرمی می فشردم
من
همیشه باور کرده ام
تغییر را
حتی امروزی راکه خفه شده ام
در این شهر غبار آلود
تیره روزهایی که چشم چشمی را نمی بیند
و دریغ از قطره ای نسیم
همیشه باور داشته ام
حتی
در چنین روزهایی
زندگی را
اشتراک در:
پستها (Atom)



.jpg)