۴/۳۱/۱۳۹۲








شبیه ، هیچ راه زنی نبود
وقتی
همه داشته های مردمش را می گرفت
که جای او فکر کند، تصمیم بگیرد
بایستد.................









فرق می کند
حتی پرنده ها که عاقل تر شده اند
و جنگلها که سبزترند و اقیانوسها که عمیق تر
امروز
شبیه هیچ روز دیگری نیست
من نیز بالغ شده ام
و مسیر
شبیه هیچ راهی که تا کنون رفته ایم نیست
جاده ها روشنند ، افق را می توان دید و نسیم را....
امروز
کسی برای عاشق بودنش پنهانکاری نمي كند
و برای خندیدن سر به پستو نمی برد
این روز ها همه می دانند
بهار را می توان از دل سیاه زمستان ، بیرون کشید
حتی بچه ها
که می دانند جای هر آشغالی در زباله دانی است


زنده ام
هنوز نمرده ام
قبرم
نَکنید.
افتاده ام
لیک ،نشکسته ام
خاک بر سرم
نکنید .
خار نشده ام
هنوز ،هوشیارم
خاری برین چشم
نکنید.
سکوتم
فریاد شد
شما دوستان؟!
خفه ام
نکنید.
شعرم دگر سپید نیست ،
سیه شد
به این بهانه ،که شعر نیست
سانسورم
نکنید.

هنوز هم باور دارم
دستانی را که به گرمی می فشارم
و احساسی را که باران بر من می بارد
و امیدی را که با هر افق در من زنده می شود
همیشه باورداشته ام
عشق را
حتی امروز که رو دست خورده ام
دستانی را که به گرمی می فشردم
من
همیشه باور کرده ام
تغییر را
حتی امروزی راکه خفه شده ام
در این شهر غبار آلود
تیره روزهایی که چشم چشمی را نمی بیند
و دریغ از قطره ای نسیم
همیشه باور داشته ام
حتی
در چنین روزهایی
زندگی را

سرگردانی
سوغاتی که آورد
از پایانِ یک سراب
اعماق گردشی بی پایان
در
قعر صحرایی تشنه از عقلانیت
شهری که
سیب سرخ را محاکمه می کنند
هر روز
سرخ بودنش را!؟
تا ببلعند گناهانِ خویش را!؟
راهها را بسته اند
انتخاب کنید!؟

می گویی:"حق دارم " !؟
شاید هم بر حقی !؟
پس دلیل به اندازه کافی داری!؟
بجنگ !؟
اما من زمانم تنگ است
صلح می کنم
لحظه هایم را






می دانست
اما پرسید ، نامم را
به او گفتم
احساسم را خواست
فریاد کشیدم
از دردم گفت ... نگاهش کردم
زندگی ام را تهدید کرد
ترسیدم
گفت: " از من بخوا "
به او خندیدم