۶/۱۳/۱۳۹۱

محاله
حتی به این حصار دوستت دارم ها نیز عادت کنم
من
عادت پرواز دارم
زندگی را
رويید
کنارِ ردِ پایی میان صخره ها
در پیچاپیچی از هیچ
و تراشید ، آخرین قطعه از خودش را
در زمستان ِ آن روزها
فریاد مسلسل ،سکوتش بود که می شکست

اما
برای شمارش جوجه هایش ،حتی کشاورزی هم بیدار نشد
و نه شهری
ولی این زمین بود که زیر پاهایش سکته زد
در آغوش ِ فریبستانی از هیچ
بدنبال باد دویدن
نمی دانم
در جهنم ، می توان عاشق شد!؟
اگر نه؟
پس چرا ، من عاشق شده ام؟

شاید بهتر بود ،می رسیدم
بعد
از چشمات می افتادم
2
قبول دارم

کورکی احتیاجی نیست
تصادف بود
مقصر.......من بودم
به سمت تو آمدم........با چشمانی بسته
بزرگترین دروغ ، مهم ترین باورم بود
هنگام پرتاب سنگ به تو ، برای نجات خودم
می گذشتم از روی اجسادی که دست و پا می زدند زندگی را
بر زمینی که دیگر سیاره نبود
ایستاده مقابل چشمان کورم ، تا خورشید نامیده شود
خدایانی که دیگر عبادت نمی شدند ،هرز ک

نار خیابانها به حراج می رفتند
تا امروز ، بار دیگر
هنگام دست کشیدن از باورهایم ،غول چراغ جادو بیرون خزید ، از آستین پاره و بید زده آدم
بشر متولد می شد از پیله تکامل
و پیغمبری با هفت فرمان و عصایی که اژدها شدن معجزه ش بود
کشتی که دیگر قرار نبود من سوارش شوم
خدایی که دیگر نمی بخشید وقتی خون مهمترین رودی که جریان داشت
و انتقام تنها آوازی که پیر مرد زمزمه اش را می خواند در غاری که تنها سر پنای بشر می شد
عشق تنها جرمی ، که بدون محاکمه اعدام داشت
و سر هیچ بی گناهی بالای دار نمی رفت وقتی همه گناهکار بودند
معجزه لقمه های نانی بود که می خوردند
و انتظار پایان خوشی نداشت ،برای من که ثانیه هایم را می باختم در قماری که برنده ای نداشت
مسابقه ای را تماشا می کردم که تنها بازنده اش من بودم
و اخلاقیات
كیرش بود که بر پیشانیم می خورد،وقتی دروغ مهمترین باورم شده بود
تا باور کنم
بغداد بود و چهل تن دزدش و علی بابایی که با ورد ، درها را می گشود
يك پاسخ پيدا كرده ام
فقط يك پاسخ
براي دهها سئوالي كه داري
اما
منطقي
تا قانع شوي

و حسابي
كه نا حسابش نخواني
"من عاشق شده ام"
همين
بر امواج سوارم
گاهي هم شعر مي گويم
منظره اي
لذتي
شايد هم تخته سنگي
چه مي دانيم
شايد هم به تو
مي ايستيم
حرف مي زنيم ،آشنا مي شويم ،گاهي هم عاشق
شايد مسيري را با هم رفتيم
يا نه
تو تنها بري
ولي من با تو مي روم
با يادت هميشه ، تا انتهاي مسير