۲/۰۳/۱۳۹۱

شعر هایم به لکنت افتاده اند
چرا که نگاهت را مبهم دیده اند
برای آغوش تنهای من ،تردید دستهای تو کافی بود،تا که غم بغل کند
درسفری که هنوز راه نیافتاده ایم
پس اشاره قدم هایت ، به چیست؟
برای شانه هایی که کوله ای پر از آذوقه راه دارند اینجا پایان راه نیست!؟
شاید؟ دستهایم را به نشانِ تسلیم بالا بردم
 اما نه امروز؟
که دستهایت را با تمامی تردیدهایش، در دست دارم

چطور ممكن است؟ عادلانه نيست من و تو ،روبروي هم تو تمامي حجم چشمهايم باشي و من نقطه اي در سياهچال ِ چشمهايت عادلانه نيست ،چيدن همه ميوه ها پس سهم پرنده هاي مهاجر چه مي شود؟ مي دانم تمامي تو را خواستن هم، شايد؟ عادلانه نيست هنوز هم دوستت دارم ،هنوز هم باور دارم دروغهايت را " تنها تويي براي من "

۱/۱۹/۱۳۹۱


دستهايت را دراز نكن
براي ايستادن
مشتهايت را گره بزن
تا نيافتي

1
مي خواهم گم شوم
به نقطه اي دور
دورتر از مكان و زمان
براي تولدي ديگر
آغوشت را باز كن
نازنينم
2
هنوز هم مي بارد
و من هنوز هم منتظرم
همه جا را شست
و من هنوز هم خشكِ خشكِ خشكم
زير تكه اي سايه ،كه جا ماند ه ام
هنوز هم مي بارد
و من منتظر كه سايه ها عبور كنند
اما شايد زمانش فرا رسيده است
كنار زدن سايه ها را
چتر ها را بايد كه بست
نازنين

مسيرش را نه
اما زمانش را گم كرده است
سماجت مي كند ،بادِ هرزي است كه بر روياي پائيزي اش مي وزد، هنوز هم
يكي هوشيارش كند
برگ زردي به درختي نيست كه بر خاكش كند
ديگر هر كوري هم مي بيند
حتي در سياه ترين چاله ها ، بلندترين حصار ها و از پشتِ ضخيم ترين ديوارها
كه ما سبز شده ايم
كه بهار رسيده است

نگاه کن ، باورم را ، در آینه ، تاکه درکم کنی ،که چرا هنوز هم زنده ام
میان تکه هایی از شگسته ترین آینه ها که می پاشند بذر نبودنت را
درمعلق ترین پل های سرگردانی در بستر آرزو هایی که کابوسند تصور نبودنت
چطور می توانم برسم، وقتی ایستاده ام تویی را که دور می شوی
عبورمی کنم فاصله ها را، و ترک می کنم زیباترین باغ بهشت خدایت را
حتی اگر گم کنم ،
خودم را
میان آغوش تو ، اگر لحظه ای معجزه ای باشد مرا
سیاه نیست
آخر بازی روزگار نیست
هاشورهای مشکی نقاشیِ
سایه های من و تو است، روی تابلوهای خیلی بزرگ
قد یک شهر ، یک محله شاید هم روی دیوار همین خانه
سیاه هست ،سیاهی نیست
نقطه های آخر جمله ای است طولانی ، از کتابی ، خیلی قدیمی
قصه های پیر و کهنه ، عاشقانه ،تلخ و شیرین ، اما آخرش ،سپیدِ سپید ِ سپید
کتاب و ببندیم
مکث کنیم ،سیگاری روشن کنیم، چای تلخی وکمی هم فکر کنیم.
شايد که تارِ
تیرِ و تار نیست
فقط بازیِ عزیزم
اما
آخر بازی ِ روزگار نیست