۱۲/۱۶/۱۳۹۰
هنوز که سیر نشده ام ، کجا؟
مشغولم ،نگاه تو را.
چه کنم؟
که چشمو دلم سیر نیست ،
دست پخت خدای تو را.
فقط کمی شور می زند نگاه من
شیرینی اندام تو را.
اما چه باک؟که خواهم خورد
عاقبت
شور و شیرینِ اندام تو را.
تو را به خدایت قسم
مرا نسپارهرگز،حتی به خدا
که این گوسفند برای چریدن محتاج هیچ خدایی نیست
جز تو را.
هنوز که کافر نشده ام،
چشمِ ما هم خدایی دارد
شكر
چون در خود نشانم داد ،رخِ ماه تورا
ریشه ای پوسیده ،متعفن
قصه هایم ،همه ناتمام ،آخرش ،یکی بود یکی نبود
نه دیوی که بخار شود، نه قهرمانی که شهری را نجات
گنچشکها آواز می خوانند، هنوزهم طلوع را و کلاغان هنوز زیبا
با اولین نسیم ،بادبادکم بر امواجش می رقصد و فانوسم تاریکی را شکارِ طلوع می بیند
محو تماشایش می شوم ساعتها مورچه ها را
خاک می سپارم پرنده ای که سرما را می میرد و من هنوزهم اشك می ریزم
همه زشت و زیبایند ، مادرم ،پدرم ،خواهران و برادرانم
قهر و آشتی می کنم فراوان
لذت را عجینِ بازی می بینم ، سگان را مهربان ، گربه ها را ملوس و آسمانم را آبی
رویاهایم سوارِ رنگین کمان است،دنیایم هنوز هم رنگین
و
دوست می دارم هنوز
شاشیدن به سیاه این روزگار را
چه کنم؟
کودکی ام ، رهایم نمی کند و قصه هایم
هنوز هم نا تمام
پیر مرد را عبور کن
آهسته
تمام هستی اوست ،همین خاطرات خاک گرفته
بگذر ویرانه هایش را،همین مسیر بود ،کنار دشت
قبل از نسیمی سبز ،که تورا برانداز کند
بازی نکن ،عبور کن
صخره هایی که با تو سخن خواهند گفت
گوش نده، مسخ نشو ، سخنانش را
مشتی خاطره از نجواهای کوهنوردانی که با او سخن گفتند، شبهای تنهایی خویش را در افسون قله ای پیر
چشمهایت را نبند ، به ستاره ها خیره نشو فقط عبور کن خیابانهای شلوغش را
زیر بازارچه ای قدیمی ،کنار قناتی خشک پشت باغی با دیوارهای کاگلی
کوچه ای باریک ،سمت چپ،درب اول نه،دوم نه ،شاید سوم یا چهارم
خانه ای با آجر های بهمنی سقفی شیر وانی و دری همیشه باز که پرده ای را در باد بازی می دهد
ساقه های خشكِ گل سرخ با غچه ای کنار حوض آبی،آب دارد یاکه نه؟ماهیها زنده اند؟
مواظب باش ،بچه گربه های سیاه و سفیدی که بازی می کنند پاهایت را
صدا نزن!کسی نیست پاسخی نیست؟ تنها باز گشت صدای خودت را می شنویی ،وارد نشو ،بگذر
زیر سایه درختی کهن با برگهای همیشه سبز،آواز کلاغان را گوش کن ،آدرسش را می خوانند
مشغول بازی است ،خجالتی و کمی چشم چران
صدایت را می شناسد، با او سخن بگو
نگاهت را می خواند، از او بپرس
کجا را باید دید؟
کدامین افق را؟
درآغازیم یا که پایانی را عبور کرده ایم؟
امروزم چقدر آشنا است
ردِ پای من سرگردان بدنبال ،ثانیه هایی که در پی هم محو می شوند
جای پاهایم كو؟
نه طوفانی ،نه بارانی و برفی؟
پا دارم ،ببین !یک جفت !حسش می کنم
امروز ؟ امروز است؟
طلوعش همانی بود که دیروز گذشت و غروبش همانی که دیروز بود
قبله ام را گم نمی کنم چرا؟
ایستاده ام ثابت رو به قبله
یا که نه!؟ ببخشید
خوابیده ام رو به قبله
اشتراک در:
پستها (Atom)