۶/۲۱/۱۳۹۰

ه نیمکت
به عرض ِ شانه هایش
به طولِ قدش
پنجاه ضربه
حد
برای شکستنش
یه چند
سلول انفرادی
برای خرد شدنش
یه قبر بی نام ونشان
برای دفن کردنش
همه
مانده از اوست
یک خاطره
مرزها را
عبور داده ایم
رنگها را درهم ریخته ایم
و
تفاوتها را باور داشته ایم
برای نو زیستن
دوباره ساختن
باهم شدن
و
سبز کردن
با یک کلید
سلام
دوست من

۶/۱۴/۱۳۹۰

می روم
بی آنکه بدانم
کجا؟
می ایستم
نه اینکه کاری داشته باشم.
می گردم
نمی دانم چه گم کرده ام
روزهایم
بارانی ست
هوای تو را دارند ، نازنین
شعرهایم ،
تو را تنفس می کنند .
حتی
خواب هایم
که فقط
تو را می بینند

۶/۱۲/۱۳۹۰

دوباره برخیزید
سکوت را می شکنند ،نعره شیران
گوسفندان را شیر
خورشید،به آتش می کشد
آفتاب ،کشف حجاب
بزیر می کشد،چادر سیاه شب را
نسیم می رقصد ، دوباره
صلح را
در چمن زار های سبز وطن
و
سکون جاری می شود
در رگهای زندگی
شادی جشن می گیرد آزادی را
و
گرگان ،بیدار می نشینند ،در فاضلاب شهر
به دور هم
دوباره ،برخیزید

فرزندانمان را رها كن
ايران را بخوان
براي من،تو،او،ما
شروع دوباره اي بايد
فردا؟
نه!
امروز هم دير است
شيرانش را صدا زن
براي نجات كشتي
"ما مي توانيم"
شعار ماست
ايران مي ايستد
تاريخش
گواه آن

مرا باور داشته باش
که من او را
و او دیگری
چون شب ، روز را
عشق ،نفرت
نیکی ،بدی را
آتش را زنده نگه می دارم
برای تو
پر فروغ تر از هر زمان
امروز
برای روشنایی
آتش کشیدن کینه ها
سوزاندنِ دشمنی ها
که چنین آغاز بریم
پایان را

می شنوم
اشكهایی که می گریند
می سرایند عشق را
منتظری که درد می کشد،انتظار را
نه آن دور دستها
شاید
همین نزدیکی
پشتِ این دیوارِ یخی
هر روز،هر لحظه ، می خوانم نگاهش را
اما
صدایم می زنند ،وطنم ،مردمم
اسیرم،اسیر باورها
منتظر نمان، نازنين
می ماند ، می دانم،
می گرید ،فریاد را
می شنوم ،
امواجی که می آیند
بهار را
سبز کنند، زمین را
دیر نیست
ویران شدنِ حصار ها
آغوش گرفتند ، بوسیدند
نازنينم
فردا
دور نیست ،