۲/۰۶/۱۳۸۵

چند قدم اونطرف تر

یکی از کسانی که درمحله ما حکم آچار فرانسه داره بصورتی که هر کس کاری داشت بسراغ اون میرفت مرتضی یا به قول بچه ها مرتضی برقی بود .آدمی با چهره همیشه خندان باور کن هر زمانی اون رو می دیدم لبخند ظریفی رو می شد روی چهره اش دید یکی از اون بچه های با حالی که به هر مزاجی سازگار بود.بچه زحمتکش هیئتی.همینکه محرم شروع میشد اون اولین کسی بود که سر و کلش پیدا میشد با لباس کار و پیچگوشتی آماده اش.. درست از روز اول تا آخرین روز آفتاب و باران وبرف هم مشکلی برایش بوجود نمی آورد یکی از اون بی ادعاها. همین محرم گذشته بود که با سر طاس دیدمش با رنگ وروی پریده و زرد همین وقت بود که متوجه شدم چند وقتی است که سرطان داره




وقتی که من و تو
داریم یه گیلاس به سلامتی هم می خوریم
به روزگار می خندیم
برای فردا برنامه کوه میریزیم
یه نفر
همین نزدیکیها
شاید چند قدم دورتر
داره با مرگ دست و پنچه نرم می کنه
برای من
حتی تصورش امکان نداره
اینکه چطور می خوابه
به چه امیدی از خواب پا می شه
برای هر یک نفسش چه تاوانی باید بده
برای من حتی تصورش امکان نداره
لبخند مسخره
برای نشان دادن شجاعت
دلسوزیهای بی خودی
همدردیهای الکی
برای من حتی تصورش امکان نداره

دیگه هرگز دروغ نمی گم

می دونی چیه؟راستش رو نمی تونستم بگم واسه اینکه حقیقت تلخ جنبه نداره می ترسم از دستم ناراحت شه موقعیتش نبود وگرنه بهش حقیقتش رو می گفتم



دیگه هرگز دروغ نمیگم
نه به تو نه به خودم
نه بخاطر تو
فقط بخاطر خودم
دیگه هرگز دروغ نمیگم


نه اینکه یه روزی باید جواب پس بدم
یا حرفمو عوض کنم
نه
فقط می خوام دروغ نگم
وقتیکه جلوی آئینه می ایستم
می خوام بتونم خودم رو تشخیص بدم
بتونم خودم روببینم


وقتیکه تنها می شم
بتونم با خودم خلوت کنم
بدونم با کی دارم حرف می زنم
دیگه هرگز دروغ نمیگم
نه به تو نه به خودم پشت هیچ دیواری پنهان نمی شم

۱/۳۱/۱۳۸۵

خسته ام

جمعیت زیادی برای تماشا اومده بودند . هوای سالن با وجود دستکاه تهویه نمی تونست جوابگوی جمعیت باشه تقریبا به همه چیز شباهت داشت غیر ازسالن نمایش ولی بهر ترتیب نمایش آغاز شد صدای کف و سوت زدنها طوری بود که به مسخره کردن بیشتر شباهت داشت .ولی بهر ترتیب باشروع نمایش همه چیز عادی شد و مردم قرق تماشا ،چرا که نمایشی کمدی بود وآنان شاید بهانه ای برای خندیدن پیدا کرده بودند وقتی نمایش پایان گرفت هنر پیشه ها برای تشکر به صحنه باز گشتند اما اینبار بدون هیچ ماسکی چهره ها تغییر کرده بود وشخصیتی دیگری را نشان می داد با خودم فکر می کردم که برای خیلی از مردم زندگی مثل همین بازیه با این تفاوت که موضوع نمایش دائما در حال تغییر و بازیگر پس از مدتی فراموش می کنه کی هست؟





خسته ام
خسته از این روزگار
این خیمه شب بازی و کارناوال
آدمهای مصنوعی وعوضی
خسته ام
از این بازی
نقاب بر چهره زدن
جای آدمهای خوب توی قصه شدن
خسته ام
خسته از این بازی



دارم خفه می شم
از بی هوایی
بی مهری و بی عاطفه ای
می خوام پنجره هارو باز کنم
یه کم هوای تازه
یه نفس عمیق


می خوام برم بیرون
اونجائیکه سقفی نباشه
دیوار و مرزی نباشه
نقاب از چهره بر دارم
این لباس کارناوال روپاره کنم
اونجائیکه برای نفس کشیدن
احتیاجی به اجازه نباشه
برای وارد شدن در و پیکری نباشه
برای خارج شدن حکمی برای ارتداد نباشه

ستاره هاش ساختگی نباشه
رنگ آبی آسمونش از کثیفی سیاه نباشه
آدماش آدم باشند
ادای آدم در نیارند

اونجائیکه همه فقط خودشونند

۱/۲۹/۱۳۸۵

می ترسم

هر موقع می بینمش بیاد سالهای دور بچهگی می افتم درست زمانی که یقه ام را چسبیده بود و من نیز از ترس داشتم می مردم این واقعیتی است که از بچگی تا به امروز در زندگیم بعنوان یک همسایه مرا دنبال می کند همسایه ای بنام ترس ..

زمانی از ترسیدن و زمانی دیگر با تظاهر به نترسیدن مهم لطماتی بود که از هر دو گریبانم را می گرفت.






حقیقتی رو برات اعتراف کنم
حقیقتی که یک عمر عذابم داد
هیو لایی که یک عمر پنهانش کردم
می تر سیدم که باورش کنم
در خواب یا که بیداری
نمیدونم چرا؟
شاید که باترس بدنیا آمده بودم
رشد یافتم
زندگی کرده بودم
بله می ترسیدم
از آن زمانی که یادم می آید
شاید از لحظه ای که چشم باز کردم
طعم اولین ضربه
اولین نگاه خشن
اولین فریاد ها

بله می ترسیدم
از مرگ
تنهایی
کرسنگی
از دعوا کردن توی کوچه
از مدرسه
از چوب ناظم
جریمه معلم
از تهدیدهای مادر
از نمره صفر
اما یک روز صبح
از آن روزهای خوش بهاری
وقتیکه از خواب بیدار شدم
به خودم گفتم
دیگه نمی ترسم
براه افتادم
فریاد کشیدم
من نمی ترسم
من نمی ترسم
می خواستم همه بدانند
که دیگر نمی ترسم
می خواستم همه را نجات دهم
می خواستم که دیگر هیچ کودکی نترسد
می خواستم تمامی دیوهای ترس را نابود کنم
تا که دگر دیوی باقی نماند
شاید مثل دون کیشوت
سوار بر اسبی پیر
با شمشیری چوبین
اما زمان زیادی طول نکشید
که با صدایی ترسناک از خواب بیدار شدم
صدایی مهیب
که بیادم آورد هنوز می ترسم

۱/۰۶/۱۳۸۵

من کجا بودم؟

صدای زنگ خبر از آمدنشان می داد احمد با زن و بچه هاش برای شام دعوت بودند. رفتم و درب را باز کردم احمد و دختر کوچک و با نمکش اولین کسانی بودند که وارد شدند بعد از سلام و کلی ماچ و بوسه احمد گفت ببین دخترم چی داره میگه؟ گفتم جیه عزیزم؟ اون جواب داد . سلام عمو گچل! همه خندیدند من هم همینطور و جواب دادم بابات گچله نه من و اون گفت من برات دعا می کنم تو هم مو داشته باشی وباز همه خندیدند. ساعتی گذشت و سفره برداشته شد خانمها خودشان را با ظرف شستن سرگرم کردند وبچه ها در اتاقشان من و احمد هم سر گرم صحبت از همه چیز اما زیر چشمی هم حواسم به بازی دخترش بود که چطور با عروسک کوچکش سرگرم بود به او غذا می داد حرف می زد که ناگهان اون رو پرت کرد بسمتی و شروع به دعوا کردن من هم که ظاهرا سرگرم گوش دادن به حرفهای پدرش بود فرصت را غنیمت شمردم و خودم رو سریع به او رساندم وگفتم جی شده عزیزم؟ کی تورو ناراحت کرده ؟و اون جواب داد . به حرفم گوش نمی ده وحرف بد میزنه!گفتم مگه چی گفته که شمارو این همه ناراحت کرده؟گفته من شما رو دوست ندارم؟چرا عزیزم این حرف و زده؟واسه اینکه نمی زاره لباسش روعوض کنم.من عروسک رو بر داشتم کمی هم با اون صحبت کردم تا راضی شد دخترک لباسش رو عوض کنه؟ همینجا بود که شگر کردم جای عروسکه نبودم!؟

و آن دم
که ذرات وجودم را
در کیسه ای به هم متصل کردند
تا عروسک کوچکی را شکل دهند
وبا فشار به بیرون رهایم کنند
من کجا بودم؟

وسپس سخن را آموختن
که چه بگویم و چه نگویم
تا بتوانند بدی را خوبی را
زشتی و زیبایی را
نشانم دهند
من کجا بودم؟


و کم کم شکل یافتم
شاید خلق شده بودم
مثل یک تابلو
یا که یک داستان یا خاطره
شاید که از ازل منی معنا نداشت
و این کالبد تنها تجسمی از ذهن خالقی بود
مثل یک حس
یا که یک سراب

یا یک احساس

۱/۰۵/۱۳۸۵

مرگ

با صدای گوش خراشی از خواب بیدار شدم به لب پنچره رفتم کارگر شهرداری مشغول اره کردن درخت روبرو بود همسایه ها درب و پنچره ها را می بستند تا گرد و خاک بر خواسته آنان را اذیت نکنه عابرین بسرعت از آن منطقه عبور می کردند . چند نفربا چاروهای بلند آماده بودند تا بلافاصله محیط را از بقایای آن پاک نمایند شاید تنها موجودی که در غمش قطره ای اشک ریخت وکسی را متوجه خویش نساخت پرنده کوچک و زیبایی بود که بر بلندای تیر برقی نظار گر بود




شاید در لحظه ای همچون همین لحظه
جسم گرمم همچون برگی زرد رنگ
تنها با نسیمی ملایم
در گرمای خرمنی از خاک
بیارامد
برگی زرد و خشک
که حتی در سبز بودنش
کسی را متوجه خویش نکرد
واین دم
چون باری اضافه
لباسی کهنه
کفشی پاره
اسباب بازی شکسته
که هیچکس را تحملش نیست
باید که دور ریخت
چون پس مانده ای از غذا
تنها
تنها تنها تنها
شاید کنار خیابان
یا گوشه ای از پارک
شاید در رختخوابی گرم زیر سقف
یا در شبی سرد زیر برف
با چشمانی باز
برای دیدن چشمانی بهت زده
یا با چشمانی بسته
چون خسته از دیدن
باید که رفت
تنه
ا

می دونی؟

نمی دونم چرا هر موقع می خواهیم به شعور کسی توهین کنیم اورا با حیوان نجیبی چون خر مقایسه میکنیم حال اینکه این دو موضوع تا چه حد همردیف یکدیگرند بماند. اما اگر نظر این حقیر را در این زمینه جویا شوند معتقدم بسیاری از انسانها هستند که اگر با نام این حیوان نجیب صدا شوند حتما بدانید در حق آن حیوان بی انصافی گردیده چرا که در هیچ مقاله ویا نوشته ای یا کنفرانس و سخنرانی از خود بعنوان اشرف مخلوقات یا حیوانی دارای شعورو اتراکات نام نبرده که حال اینچنین مورد بازخواست قرار گیرد.بله اگر ایشان خود را در پشت این القاب می آراست وسپس افسار خویش بهر بنده ای می سپارد می شد به ایشان انتقاد کرد اماحیوانی با این بی ادعایی را چه قیاسی است با حیوان با شعوری که خود را اشرف عالم خطاب میکند؟




می دونی هدایت درونی یعنی چه؟
یعنی سرنوشت
گذشته و حال و آینده
یعنی برای چه بودن
باید چه مسیر رفتن
باید چه کردن
در کدامین دم مردن
یعنی عروسکی بودن
در دست عروسکبازان سرنوشت
یعنی ببازی گرفته شدن
من نمی دانم!
این آمدن و رفتن ما بهر چه بود
نمیدانم بهر این آمدن

چه تاوانی را
به چه قیمت پس دهم
جسم و روحم
بودن را
نمیدانم به کی
پدر مادر خدا وطن.....
چه بدهکارم
جانم؟
که مشورتی نبود
بودنم؟
که اختیاری نبود
من نمیدانم
هستم یاکه نه

چشم گشودم
نه به اختیار
بدنیا شدم
نه با مشورت
بندهایم را بستند
مفاهیم بودن را
چشمبندم را زدند
برای دیدن هر آنچه خود پسندیدند
خدای پدر . مادر.وطن.دین........
سپس آموختم
هرآنچه آنان میپنداشتند
دوست می داشتم
هر آنچه آنان می داشتند
می خوردم. می خوابیدم. می پرستیدم.می جنگیدم می رفتم

هر آنچه که خواستند